تبليغاتX
شکار لحظه ها
نور ، چراغ ، روشنی !

خیلی جالبه ! تلویزیون مدام تبلیغ می کنه که مردم عزیزو ... خواهشا التماس می کنیم در مصرف برق صرفه جویی کنین . بعدش می ری می بینی یه سری مجتمع ها و رستوران ها و پارک ها و کوه ها و ... همیشه چراغشون روشنه ! اونم حوالیه ساعت 7 بعد از ظهر که هوا روشنه !! خب  این یعنی چی ؟! یعنی این چراغها در واقع کاربردشون صرفا تزیینیه نه روشنایی  !! و آیا تو این موقعیت لزوما باید  این چراغها روشن باشه ؟!؟! اینجاست که با خودم می گم بیچاره مردم ... مسئول این پارک ها و کوهها حتما شهرداریه دیگه ... شهر داری اصلا مراعات نمی کنه . .. به نظرم اصلا نیاز نیست این همه چراغ اونم تو قسمت هایی از  کوه که هیچکی نمی ره روشن باشه .... اونم این همه چراغ پرمصرف تزیینی !!

مثلا همین دیروز پریروزا شبکه 5 طبق معمول برای هنرمندا یه جشن گرفته بود .بعدش آقاهه هی داره تبلیغ می کنه که مردم تو رو خدا همین الان برید یه چراغ از خونتون رو خاموش کنین ! بعدش جالبه دوربین می ره بالای سر آقاهه می بینی کلی چراغ تزیینی بالای سرش روشنه و ... !! اونوقت به مردم بیچاره می گن ...  نه خدایی شما بگین لازمه این همه چراغ تو یه جشن روشن باشه ؟! حداقل می تونستن یکی در میون چراغها رو روشن کنن !

اینم یه قسمتی از نامه ی یکی از بچه ها به خدا ٬ بر گرفته از کتاب " نامه های بچه ها به خدا "

خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.

  با احترام دونا

 

پ.ن. نمی دونم چرا وقتی می رم به خونش سر می زنم بعد از شنیدن حرفاش یه غم عجیبی وجودمو می گیره با اینکه حرفاش اصلا غم انگیز نیست !!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:20  توسط نجمه  | 

شب آرزوها

بالاخره بعد از مدتها حوصله آپ کردنو پیدا کردم !

 دلم می خواست یه پست می نوشتم برای " شب آرزوها " و از تمام آرزوهام می گفتم ! اما افسوس ... نبودم  و الانم دیگه حس صحبت کردن در موردش نیست ... ولی یه موضوع اینکه اون شب بعد از نمازم برای تک تکتون دعا کردم  ... و بهترین آرزوها رو از خداوند براتون آرزو کردم  . امیدوارم همتون به آرزوهای قشنگتون برسید.

مطمئنم خدا بزرگوارتر از اون هست که دستای مهربونی که اون شب به سمتش دراز شده رو بی پاسخ بذاره  ... خدایا خودت بگو ... دلت میاد ؟! البته معتقدم که اگه اون آرزوها شاید در ظاهر قضیه  براورده نشده باشن  ولی همین که بهشون گوش دادی & همین که گذاشتی فرصتی داشته باشیم که باهات حرف بزنیم و بگیم که بازم نیازمند تیم ... بازم مثل همیشه اول و آخر قضیه همه درددل هامون و همه خواسته هامونو پیش تنها کسی که میاریم خودتی ... ممنونیم ازت  ! ممنونیم به خاطر همه اون چیزایی که بهمون دادی و همه اون چیزایی که بهمون ندادی چون دوستمون داشتی ! ولی خدایا ما آدما کوچیکتر از اونی هستیم که درک کنیم اون آرزویی که یه روز با قلب شکسته مون بهت گفتیم و با کلی اشتیاق بیانش کردیم ... رو اگر براورده نکردی حتما صلاحی در کار بوده ... پس خودت بهمون نیرویی بده تا درکش کنیم  !

خدایا ته ته همه این حرفا می خواستم با کمال ادب و احترام  روی ماهتو ببوسم و بگم دوست دارم.

بعضی وقتا به بعضی آدما غبطه می خورم ...  اون شب چه آرزوهایی قشنگی تو دلاشون داشتن ! خوش به حالشون  ! خدایا کاری کن که ما هم همونطوری باشیم که تو آرزو داری  !

پ.ن. بالاخره اون مسئله رو در خودم حلش کردم ... البته اولش فکر می کردم که چه جوری باید با این قضیه کنار بیام ... سخته و شاید غیر ممکن ... و از اون جایی که غیر ممکن غیر ممکن است ... با فکر کردن و توجیه یه سری مسائل بالاخره حل شد و حالا می تونم با گامهایی استوار تربه سوی آینده  قدم بردارم  و شاید راهی دیاری شوم که  دوباره برایم خاطره ساز شود ...

پ.ن. گاهی اگر نباشی برای خودت هم بهتر است ...

یا حق.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:25  توسط نجمه  | 

درددل های یک دانشجوی فارغ التحصیل !

- نمی دونم چرا دل تنگم ! دل تنگ ... حالا دل تنگه چی یا کی بماند !

-  کی اونوقت یعنی چی ؟! به به نجمه خانوم می بینم مشکوک شدی ! نکنه ...

- چییییی می گی ؟! من عاشق شده باشم ؟! عمراااااا ...  می گما حالا نمی شه به این فکر نکنی ! بیا در مورد یه چیزای دیگه فکر کنیم !

- باز دوباره می خوای طفره بری ؟! جراتشو نداری بگی  ...  ؟!

- نه میسکه حسابی گیر دادی به ما ها ! نخیرم عشق نیست. اصلا !!  فقط یه حس درونیه که یه خورده بیشتر از همیشه ست ! همین .دیگه هم نمی خوام در موردش فکر می کنم. می خوام فراموش کنم .همه خاطرات  رو ... لطفا اذیتم نکن.

- اگه تو می خواستی فراموشش کنی اینقدر با حمیده در موردش صحبت نمی کردی  خانوم خانوما !

- آخه تو می گی چی کار کنم ؟! حمیده تنها کسیه که همه چیو می دونه.اگه با اون درد دل نکنم که دق می کنم !! ولی نه تو راست می گی .از این به بعد کلا حرف زدن در مورد ... تعطیله ! فکرمی کنم که اونم یه رهگذرساده ای  بوده که یه روزی مسیرشو پیچونده و رفته تو خاکی و یهو سر از زندگی من دراورده و حالا هم چیزی نشده ٬ فقط باید تصور کنم  مسیرو اشتباه اومده باید برگرده. ولی می دونی وقتی می بینه مسیرو عوضی اومده هیچ اشتیاقی برای بازگشت به مسیر اصلی رو نداره ولی هیچ وقت نخواست بگه اشتیاقی برای موندن داره ! پس منم باید فکر کنم یه مسافره باید بره ! باشه رهگذر .تو از همین لحظه فراموش شدی.  

اینم تمام صحبت های من بود با ضمیر درونیم !

دلم می خواست کاش می تونستم توی یه جای آروم و دوست داشتنی به دور از تمام  دغدغه های زندگی شهری  زندگی می کردم.مثل همینجایی که عکسشو تو وبلاگم گذاشتم .یه روستای کوچیک و سر سبز طرفای لواسون ... که هر وقت دل تنگ می شم برم زیر درختاش و توی اون مکان ساکت و آروم فکر کنم به تمام دوست داشتنی های زندگیم !

هی روزگار ...

فارغ التحصیل شدیم یا بهتره بگیم دانش آموخته شدیم و حالا دیگه تا هفته های دیگه کارت دانشجوییمونم می گیرن و دیگه ...

وای که چقدر دلم تنگ شده برای کلاسای دکترشفیعی کدکنی . چقدر کلاس فیزیک 2 رو دودر کردم که حتما سر کلاس حافظ شناسی دکتر باشم ٬ دلم تنگ شده برای کنسرت سنگ فرش فنی ٬ چه روز به یاد ماندنیی بود.دلم تنگ شده برای همایش مولانا ٬ یادش بخیر چقدر از دیدن شهرام ناظری ذوق زده شده بودیم. دلم تنگ شده برای سفر به یاد ماندنی مشهد سال 83 با انجمن اسلامی ( چه گندی زدیم که عمرا کسی نمی تونست باور کنه اون کار کار ما باشه و این شیطونی ها به ما بیاد !!  و سال 86 با استاد محترم گاز مون ( + هم ورودی هام که اولین سفر دسته جمعی مون بود و تازه اونجا فهمیدیم که یه عده اونقدر ها هم که پیداست بد نیستند و ... عجب سفری بود ٬ کلی خندیدیم ٬ شب می رفتیم حرم از حرم میومدیم کلی بزن بکوب و رقص داشتیم  بعدش دوباره می رفتیم حرم ... ).دلم تنگ شده برای سفر زیبا و معنوی مکه ( زیباترین شبی که تو این 23 سال داشتم دقیقا همون شبی بود که محرم شدم ٬ حس عجیبی بو که تا اون زمان تجربه ش نکرده بودم .اینقدر اون لحظه انسان احساس زیبایی و پاکی می کنه که دوست داره تمام وجودشو بده و به دیدار لقاء بپیونده. ) و دلم تنگ شده برای هزاران روز به یاد ماندنی دانشگاه ...

به قول دوستان چقدر بدبختی  کشیدیم تا درسا رو پاس کنیم !! یاد اون روزایی که ریاضی 1 و ترمودینامیک و جرم افتادم بخیر ... یاد اون روزایی که نمره های خوب واحیانا  20 گرفتم و داشتم ذوق مرگ می شدم بخیر ... و روزایی که بادیدن نمره  10 و پاسی از خوشحالی تو آسمونا سیر می کردم هم بخیر ...

می دونم دیگه هیچ وقت روزای قشنگ لیسانس تکرار نمی شه حتی اگه برم  فوق لیسانس !

پ.ن. راستی تو دانشگاه ما دوربین مدار بسته نصب کردن برای جلوگیری از تقلب ! و این واقعه باعث تاسف همه دانشجویان و فرهنگیان است .متاسفم. ولی از جهاتی هم خوب شد.دیگه کسی جرات تقلب نداره !!

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:32  توسط نجمه  | 

آخرین امتحان دوره لیسانس !

پنجشنبه 30/3/87      

امتحان فرایند گاز( 4 واحد ) که تقریبا می شه گفت نصف بیشتر جمعیت حاضر در سر امتحان در حال تقلب بودن و باکی هم نداشتن ... اونم نه تقلب بصورت کوتاه و مختصر بلکه به صورت مستمر !!! منم مثل بچه مثبتا تو این موقعیت همش در حال فسفر سوزوندن بودم .آخرشم وقتی می دیدم این همه دانشجو در حال تقلبن دیگه انگیزه ای برای فکر کردن و نوشتن نداشتم ! اعصابم خورد شده بود ! ولی امتحان کتاب بازشو خوب دادم .همه رو نوشتم . این استاده مونم گیر داده بود سر امتحان هی میومد شوخی می کرد !

بعد امتحان که اومدم خونه گفتم بهتره امروزو کلا استراحت کنم فردا می شینم اون یکی امتحانمو می خونم .چون احساس می کردم اون امتحانو بلدم در حالیکه نخونده بودم ولی خوب چون کارای اقتصادی پروژه رو خودم انجام داده بودم یه حس اعتماد به نفس کاذب داشتم که اینم ناشی از حرفای بچه ها بود.چون معتقد بودن امتحانم همین اقتصادیاست.

جمعه 31/3/87

تقریبا شب بود که بعد ازخوندن و دیدن یه سری نمونه سوال دیدم که هیچی بلد نیستم و کلی افسرده شدم و دیگه داشت  گریه م می گرفت که ای خدا این یکی درسم ترم آخری افتادیم رفت ! بعدش زنگ زدم به دوستام و اونا هم وضعیتی هم چون من داشتن و فقط کارمون شده بود دلداری همدیگه ...

شنبه 1/4/87

اوضاع از شب قبل بدتر شده بود ! دیگه استرس به حد کافی افزایش پیدا کرده بود ! البته استرس آماده نشدن پروژه هم به امتحان اضافه شد ! آخه چون بچه ها دیده بودن هیچی بلد نیستن دیگه نرفتن دانشگاه کارای تنظیم و پرینت و ... رو انجام بدن ! 10 دقیقه به 10 دیقه تلفن خونه زنگ می خورد .دیگه کسی حاضر نبود گوشی رو جواب بده !

 نمی دونین چه حس بدی داشتم .این امتحان آخرین امتحان دوره لیسانسم بود ! و نمی خواستم یه ترم دیگه به خاطرش بیام دانشگاه و بشم 11 ترمه  !! داشتم دیوونه می شدم .یه سری نمونه سوال داشتم که با دیدنش اضطرابم زیاد می شد.چون از بینشون که 8 تا سوال بودن دریغ از یه سوال که بلد باشم ! بعد از کلی زنگ زدن قرار شد یکی تنظیم رو خونه انجام بده صبح زود ساعت 8 پرینت بگیریم .حالا امتحانم ساعت 8.5 بود !!!

دوستم زنگ می زنه که سریع همتون تمام مطالبتونو بفرستین به میلم تنظیم رو انجام بدم.می فرستیم.دوباره زنگ می زنه که کامپیوترم  10 بار ریست شده و این فایلا رو نمی خونه .من سعیمو کردم .نمی شه ! دوباره به یکی دیگه می گیم ! قبول می کنه اما با ناراحتی و می گه که اگه وقت نکردم  مجبورم سمبلش کنم ...دوباره هممون هر مطالبی داریم واسش میل می زنیم ...

ساعت 11 شبه ... دیگه کششو ندارم .به بچه ها می گم بیخیال .من می رم بخوابم .دیگه نمی تونم هر چی شد ! حالا بازده در حد 0 درصد ! اونا هم می گن خل شدی بشین درس بخون !  می خوابم ولی صد رحمت به نخوابیدن ! 1 ساعت به 1 ساعت از خواب می پرم ! بچه ها ساعت 3 شب بهم زنگ می زنن که بیدار شو درس بخون ! اما حسش نبود. ساعت 6.5 بیدار شدم و دویدم سمت دانشگاه .

یکشنبه 2/4/87 سایت دانشگاه

می رم پیش مسئول سایت تا پول بدم و پرینتمو شارژ کنم .اما هر چی اصرار می کنم قبول نمی کنه ! می گه کار شارژ پرینتو فقط روزای زوج انجام می دم .چون تمام دستگاه ها رو طبق روزای زوج تنظیم کردیم .نمی شه ! حالا هر کی ندونه فکر می کنه چه دستگاه هایی دارن اینا ... می دونم حرف مفت می زنه ! زورش میاد کار انجام بده.یادم میاد که قبلا یه پسره که با همین مرده کار می کرد همیشه کار شارژ منو انجام می داد اونم تو روزای فرد ! البته همیشه می گفت فقط مال شما رو انجام می دم .یه و قت نری به کسی بگی و گرنه اگه آقای ... بفهمه کلی دعوا می کنه ! یه بار دیگه آرزو می کنم که کاش پسره اینجا بود و کار ما رو انجام می داد !!

بچه ها می گن زود باشین می ریم  دانشکده های دیگه ! ولشکنین. ساعت 8.15 و یه ربع دیگه امتحان .خدایا ...

می ریم یه جا دیگه ولی چون فایل تنظیم شده به صورت عکسی هست کامپیوتر نمی خونه !! ساعت 8.30 ! مثل آدمای ضایع شده بر می گردیم می شینیم سر امتحان .اولش کلی دعا می کنم که خدایا دستم به دامنت ! نکنه این درسه رو آخر ترمی بیفتم ! خدایا ...

امتحان شروع می شه .اول کتاب بازه .سوالا آسونه .خوب پیش می رم.وسطای سوال 3 که می رسم استاده با صدای بلند می گه نیم ساعت دیگه بیشتر وقت ندارین !!! برگه رو اون ور می زنم ببینم چند تا سوال مونده ! وای 10 تا سواله و من هنوز سوال 3 ام ! دیگه سرعت و استرس به حد بینهایت  می رسه ! نمی دونم دارم چیکار می کنم ! فقط می نویسم ! اونم تند تند ! می دونم تو این وضعیت احتمال اشتباهم زیاده ولی مهم نیست ! حالت بدی دارم ! اگه ننویسم افتادم ! خدایا ...

1 سوال و نصفی  مونده و استاده می گه وقت تمام است برگه ها رو بدین وگرنه از وقت سوال بسته تون می ره ! بچه ها هم التماس می کنن که بدین برگه ها تونو ! می دم . خدا رو شکر فقط 1 سوالو ننوشتم ! البته از درستی  بقیه هم مطمئن نیستم ولی خیالم راحت می شه ! کتاب بسته رو بد دادم. از 10 تا سوال فکر کنم 2 و 3 تا نوشتم ولی مهم نیست بسته ش! میسکه 4 نمره بیشتر نداره !

یکشنبه 2/4/87  بعد امتحان

سریع می دویم بریم یه جا پرینت بگیریم.با کلی بد بختی پرینتشو می گیریم.اما وقتی می بینم نصفی از برگه مشخصات و ... را اصلا نذاشتن کلی ناراحت میشم .همش سمبل شد !! می ریم تو اتاقش بگیم که ماها 2 تا گروه با هم بودیم که همکاری کردیم ! و پروژه ها مون عین همه ! استاده هم با نیشخند می گه خوب کار اشتباهی کردین .انتظار نداشته باشین به دو تا گروه نمره بدم ! 5 دقیقه ای واسش حرف می زنیم. ولی  با خودم می گم راست می گه خوب ، دیر که آوردیم ، ناقصم که هست ، تازه 2 تا گروهم که عین هم دادیم ! چه نمره ای بهمون می ده خدا عالمه ! خدا کنه حداقل از 5 نمره 3.5 رو بهمون بده .

خلاصه بعد کلی دغدغه امروز دیدن یه فیلم مسخره می چسبه ! اونم فیلم " زن ها فرشته اند ".البته فکر کنم خانم ها کلا خیلی با این فیلم حال کنن .مثل من ! مخصوصا قشنگتر از همه صحنه آخر فیلم بود که مرده کلی کنف شده بود و ما از کنف شدن ایشان کلی ابراز خوشحالی نمودیم.

خوب خسته نباشید از خوندنش.ببخشید اگه طولانی بود ولی دلم می خواست ماجرای آخرین درس دوره لیسانسمو بنویسم موندگار باشه و بعدا با خوندنش یاد روزای آخر بیفتم.

پ.ن.البته تفعل به حافظ زدنم در اون روز پر از دغدغه می چسبه !! اونم چی ...

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

                                       وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

  ...

یا حق.

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:46  توسط نجمه  | 

دنیای کوچیکیه !!

 

دنیای بزرگیه حتی اونقدر بزرگ که آدمای توش با فاصله از کنار هم رد می شن که مبادا یه وقت به همدیگه سلام کنن ٬ یا مجبور شن حال همدیگه رو بپرسن ...

کاش میشد تو زندگیمون هیچ وقت محبتمون رو از همدیگه دریغ نمی کردیم ...

کاش می شد اینقدر آدما آسمونی بودن که همیشه غبطه می خوردیم از اینکه رو زمینن ...

چند روز پیش یکی  از بچه های 83 برای انجام طراحیه پروژه اومده بود پیشم و با زرنگیه تمام می خواست با سوالاتی  روش طراحی رو ازم بپرسه ولی در عین حال نمی خواست بگه بلد نیستم  ولی سوتی داد و خودشم خندش گرفت ! اون موقع با خودم فکر کردم چرا نباید خیلی راحت ازم بخواد به هر حال برای من که مهم نبود براش توضیح می دادم !

خلاصه یه برگه برداشتم تمام روش طراحی رو براش توضیح دادم و اینکه الان با انجام این روش چه مشکلات احتمالی ممکنه پیش بیاد و چی کار باید کرد .شاید باورتون نشه حتی همه این حرفا و توضیحات 5 دقیقه هم وقتمو نگرفت !

بعدش یاد یه ماجرایی میفتم ... یکی از دوستام تعریف می کرد که  وقتی در حین انجام یه  طراحی براش کلی اشکال و سوال پیش میاد و می ره از 83 ایها می پرسه جوابشو کامل نمی دن و ... این دوستمم با کلی ناراحتی می گفت بابا هر کی تا حالا بود می دید من این همه سوال ازشون کردم می شستن کل طراحی رو برام توضیح می دادن ولی اینا نمیدونم چرا اینجورین ؟! مگه توضیح یه طراحی چقدر وقتشونو می گرفت ؟!

بعدش با خودم می گم چقدر دنیای این آدما  کوچیکه !!

و ناخودآگاه یاد حرف یکی از اساتید میفتم که می گفت : می دونین چرا ماها پیشرفت نمی کنیم ؟! چرا همیشه روی همین پله اولیم ؟!

به خاطر اینه که هیچ وقت نخواستیم با همدیگه تبادل اطلاعات کنیم ... چون اگه یکیتون یه چیزی یاد می گیره هیچ وقت نمی خواد اونو به یکی دیگه هم یاد بده و همینطوره که وقتی کسی  از نظر علمی راهی رو می ره نمی گه تا بقیه هم ادامه راه اونو برن ٬ برای همین همیشه ما راهی رو می ریم که قبلا بقیه رفتن ...

پ.ن. خدایا !

                      آنان که همه چیز دارند

                           مگر تو را

 

                                     به سخره می گیرند

                                           آنان را که هیچ ندارند

                                                                    مگر تو را.

                                                                                 ( رابیند رانات تاگور )

 

بچه ها این جمله رو با توجه به فاصله ای که گذاشتم بخونین وگرنه ممکنه مفهوم جمله رو نگیرین !

پ.ن.راستی مدتیه از آقای سعیدی ( دست نوشته های یک معلم ) خبری نیست .کسی از ایشون خبری داره ؟

پ.ن. یه آهنگ از جیپسی کینگ برای وبلاگم گذاشتم .خودم خیلی دوستش دارم.شما خوشتون میاد ؟

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:37  توسط نجمه  | 

خیلی دور خیلی نزدیک ...

 

- سحابی ها ... می خوایم به سحابی جبٌار نگاه کنیم. می گن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبٌار نیگا کنی و آرزو کنی ٬ آرزوت برآورده می شه ! البته اینو دخترا می گن !

- حالا کجاس؟

- چی؟

- همین سحابیا که می گین!

- آهان ! اگه به سمت غرب نیگا کنین ٬ سه تا ستاره ی پر نور می بینین که تو یه خطٌن ! اون کمربند جبٌاره ... اگر بیشتر دقت کنین سه تا ستاره ی کم نور دیگه هم هستن که پایین تر از اونان. اون ستاره وسطی یه خود سحابی جبٌاره . پیداش کردین؟!

- بله...

- اوومم ... البته این فقط صورت فلکی شه ها ! بیشتر سحابیا رو فقط با تلسکوپ می شه دید ! جبٌار یه زایشگاهه . ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره ... قشنگ ترین قبرستونیه که تو عمرم دیدم !

- قبرستون؟

- آره! سحابی هم محل تولد هم محل مرگ ستاره هاس ! همشون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن ...

- ما نمی دونستیم ستاره ها هم می میرن ...

- همشون می میرن ! خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم می بینیم  شاید میلیون ها سال پیش مردن ! ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم ٬ هنوز داریم اونارو می بینیم !

- یعنی انقدر دورن ؟!

- خیلی دور ٬ خیلی نزدیک ... ! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن ٬ اما اگه با کهکشان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم !

خیلی دوست دارم نظرتون رو در مورد این متن از دیالوگ فیلم " خیلی دور خیلی نزدیک " رو بدونم ! این دیالوگ خیلی زیباست و پر از مفهوم. حالا هر کی هر برداشتی کرده بگه ببینیم چی از آب در میاد !!

پ.ن. بالاخره پیدات می کنم .حالا می بینی ! حتی اگه تو آسمونم باشی عمرا بتونی از  دست من قسر در بری ! تو هنوز نجمه رو نشناختی بچه جوون !!

پ.ن.شهادت حضرت زهرا رو به همه مسلمانان جهان تسلیت عرض کرده و امیدوارم روزی برسه که خصوصیات رفتاری و اجتماعی و ... حضرت زهرا را به عنوان  الگو عملا در زندگیمون بکار بندیم.

و امیدوارم همگی از این تعطیلات بهره کافی رو ببرید.البته طبق قانون دوم ترمودینامیک مهندسی شیمی بازده یه ماشین هیچ وقت 100% نیست !!! وچون ما هم تقریبا یه ماشینیم پس هیچ وقت بازده و کارایی 100% نداریم !!! ولی سعی کنین حداقل  کارایی 95% رو داشته باشین.البته این حرفا رو به شما نمی گم !  در واقع دارم به در می گم که دیوار بشنوه !!!

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:33  توسط نجمه  | 

فرشته بلاگفا !

عبور باید کرد .

صدای باد می آید ، عبور باید کرد.

و من مسافرم ، ای باد های همواره !

مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور "هیچ " ملایم را

به من نشان بدهید.

"سهراب"

 

پ.ن. قرار بود این پست دیروز به مناسبت تولد یکی از دوستای گلم از دنیای باصفای مجازی آپ بشه ولی به دلیل یه سری گرفتاریا نشد و من بازم شرمنده ام !

الهی همیشه شادباشی مسافر دنیای گلم .دوست دارم یه دنیا.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:59  توسط نجمه  | 

کنکور و سرنوشت !

 

تیک تیک  ... تیک تیک ...

عقربه های ساعت همینجوری دارن حرکت می کنن  ... کی می دونه ؟! شاید تو همین چند دقیقه یا همین چند ثانیه سرنوشت یکی رقم خورده ...

سرنوشت ... آخرش سرنوشت ماها چی می شه ؟! من ، حمیده و ...

در پی خبر نتایج کنکور خیلی ها معتقدند سرنوشت اونها با قبولی در کنکور ارشد رقم  می خوره ...

ولی واقعا اینطوریه ؟! شاید ...

البته این حرفا بیشتر حرف بچه خوابگاهی هاست که اگه قبول نشن باید برن شهرشون وخیلی هاشون  تمایل به رفتن ندارن ... حالا دلایلش بماند ...

یه سری کنکور ارشد قبول نشدن و البته لیاقتش رو داشتن . حداقل تو این 4 سال می شد اینو تشخیص داد که کیا لیاقت رتبه های بهتر رو داشتن ولی چه می شه کرد ! کنکور مهندسی شیمی پارسال با کنکور سالهای پیش تفاوت داشت خیلی .از حد مفهومی فاصله گرفته بود .دلایلشم واضح بود.حضور نداشتن اساتید دانشگاه ما که طراح همیشگی سوالات بودند !

بحثم رو این نیست که استاد کدوم دانشگاه حالیشه و ... ولی حداقل اینقدر حالیشونه که بتونن سوالایی بدن که آدمایی که کتاب منبع رو خوندن با اونایی که یه سری کتاب تست رو زدن فرق داشته باشن ! هر چند کنکور ایران از اصل مشکل دارد و هیچ وقت نشانگر توانایی انسانها نبوده و در یک کلمه ایده آل نبوده ولی حداقل می تونیم  یه کاری کنیم که به ایده آلمون نزدیک باشه  یا از غیر ایده آل دور باشه !

بگذریم ...

همه این حرفا مقدمه ای بود واسه اینکه بگم آقا جوون ما کنکور قبول نشدیم و این هم توجیحاتی بود برای گند زدن کنکور !

شوخی کردم بابا ! آخه من که هیچی نخونده بودم و انتظاری هم  نداشتم .تازشم مهندسی شیمی نداده بودم مهندسی فراوری و انتقال  گاز داده بودم.بعدشم به قول بچه ها خوب شد قبول نشدم.آخه یکی نیست بگه  دیوونه می خواستی بری جنوب چه غلتی بکنی آخه !؟ بابا نشستی تو خونت حالشو ببر ! این هم از افکار درونی من !!

پ.ن.نمی دونم چرا اصلا این ترم آخری حوصله درس خوندن و اینا ندارم ! همش علافم !

پ.ن.بازم مامان با مامان بزرگ دارن پچ پچ می کنن معلوم نیست دوباره واسه ما جوونا چه نقشه هایی کشیدن ؟! خدا به دادمون برسه !  

پ.ن.میگه نجمه می دونی دیشب چه خوابی دیدم ؟ میگم چی ؟ میگه خواب دیدم یه ماشین خیلی خوشگل قرمز خریدم بعد اومدم تو رو هم سر راهم سوار کردم !!! بهش می گم زکی ! تو همش تو آرزوهات و اوهامت منو ریز می بینی !! نمی شد حالا خواب ببینی من بیچاره هم یه ماشین داشته باشم ! میگه بازم به معرفت من ! تو که اصلا  هم توی اوهام و تخیلاتت و هم توی دنیای واقعی منو نمی بینی ! بعدم شروع می کنه به گلگی کردن ! منم فکر می کنم واقعا راست می گه ؟! یعنی اونی که باعث کم رنگ تر شدن دوستیمون شده منم ؟!...

بعد با خودم می گم نه مقصر من نبودم مقصر خودتی که همیشه می خواستی من فقط و فقط مال تو باشم !!! تو بودی که همیشه نسبت به من حساسیت بیخودی داشتی  !  منم نمی تونستم این رفتار و تحمل کنم  ! برای همین کشیده شدم ازت ! من همیشه برای تو مثل یه خواهر بودم ! تو تمام مراحل زندگیت همیشه همراهت بودم ! کی بود کارای عروسیتو انجام داد ؟! انتخاب  آرایشگاه و لباس پاتختی و ...

حالا حق نداری این حرفا رو بهم بزنی بی معرفت ! البته این حرفا رو هیچ وقت بهش نزدم.همیشه حرفامو تو خودم نگهداشتم مبادا بازم ناراحت بشه ! بعد با خودم می گم اه ،این نمی تونه درست حرف بزنه ، همش آخر حرفمون به این بچه بازیا کشیده می شه !

 پ.ن. بگذار بیاندیشم

                  که در میان ستارگان ستاره یی هست

                                                     که از میان ناشناخته تاریک

                                                                              راهنمای زندگانی من است.
2 نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:9  توسط نجمه  | 

تارا و ...

این پست حالت تقریبا خصوصی داره . متعلق به تاراست !

امروز بر حسب برنامه تارا رو دیدم جلوی سایت دانشکده مهندسی شیمی .صبح کلاس داشتم ولی بیشتر حواسم به این دیدارمون بود و اینکه تارا چه جوریه و اینا .هر چند زیاد مهم نبود.ولی تارا ...

دختر ساده ای بود خیلی ساده ! با همون احساسات قشنگی  که تو وبلاگش حرف می زنه البته خوب تو وبلاگش به نظرم ابراز احساساتش بیشتر بود ... تو بوفه فنی مهمونم می کنه می گه چون اولین دیدارمونه مهمون من ! منم خوب ذوق می کنم !

من براش یه قاب عکس خریدم که خیلی خشگله ! واون هم یه کتاب رمان. با اینکه تازه کتابو گرفتم ولی اینقدر دوست دارم بخونمش که تو همون اتوبوس بازش میکنم و 30 صفحه شو می خوندم.آخه این کتاب انتخاب تاراست و انتخاب اون یعنی بهترین ! با توجه به اینکه خوب رشته ش ادبیاته !

تمام مدتی که حرف می زنه دستم زیر چونمه ... حرفاشو با اشتیاق گوش می کنم ! با تمام وجودش حرف می زنه ...

از اورانوس می گه ، منم از حمیده و مسافر دنیا والی  و یه کمی از آقای سعیدی . راستی آقای سعیدی پیامتونو رسوندم .

الانم می خوام یکی ازدوست داشتنی ترین پستای تارا رو تو وبلاگم بذارم . این پست خیلی به دلم نشست.آخه تا حدودی حرفای دل منم هست به یه دوست که خیلی ...

عنوان پست : نامه ای به یک دوست

 

با سلام خدمت شما

امیدواریم حالتان خوب باشد و در پناه الطاف خداوند منان روزها و شب های خوبی را سپری کنید.

اگر از احوالات ما جویا باشید در حواس پرتی مطلق به سر می بریم. دیروز امتحانمان را دادیم و بدتر شدیم. قبول هم نمی شویم و باید برای یک سال علافی مان فاتحه ای بخوانیم.

تنها حسنی که این امتحان برایمان داشت به وجود آوردن همان حس گذشته در وجود شما بود. می دانستیم از مدت ها پیش مشتاقید بدانید نتیجه ی این یک سال علافی ما چه خواهد شد و چون پی گیر بودید بر دل نازک و علاقمند خود فرض دانستیم که به شما خبر بدهیم که می دانستیم دعایمان می کنید. بر خلاف انتظارمان جواب پیامک مان را دادید و بر ما منت گذاشتید. باور کنید شب امتحانی با آن همه استرس داشتیم بال درمی آوردیم.

مجبور شدیم عهدی را که با خود بسته بودیم بشکنیم و قدم در آن محدوده ی ممنوعه بگذاریم. باور کنید هدف ما سر زدن به دوستمان نبود. هدف پلید ما دادن گزارش لازم به شما بود در مورد امتحانمان. و صد البته هدف پلیدترمان هم دیدار شما بود.... از در که آمدید بلافاصله از امتحانمان پرسیدید. ما هم در حین بال درآوردن برایتان توضیح دادیم که امتحانمان چقدر سخت و بی ربط بوده و ما هم از شدت داشتن دل به هم خوردگی در اوان صبح قصد رفتن سر جلسه را نداشته ایم. برایمان دلسوزی نمودید و بعد از مدت ها نگاه محبت آمیزتان را که دیدیم غم های گذشته را به فراموشی سپردیم.

به ما گفتید رفتن مان خوب بود؟.... گفتیم ملالی نیست جز دوری شما و اگر دوری شما در این رفتن مان نبود کلی هم خوشحال بودیم! گفتید فشار کار روی دوشتان بود ولی ما گفتیم فشار از کار نبود. از چیزهای دیگری بود. وگرنه سال گذشته فشار کارمان دو برابر بود چون ما دو شغله بودیم!

جرات نکردیم بگوییم به شدت گیج شده ایم. بحث را عوض کردیم و به فرزند دلبندتان کشاندیم و این که درس بخوانید و از این حرف ها....

دلمان می خواست دلیل اصلی رفتن مان را یک بار برای همیشه بگوییم. ولی به ضرب المثل "مرگ یک بار و شیون هم یک بار" اعتقادی نداریم و دلمان نمی خواهد دل مهربانتان را مکدر گردانیم.

خواستیم عرض ادبی کرده باشیم و بگوییم خیلی خیلی دوستتان داریم. و از این که می بینیمتان بسیار خرسندیم و از این که نمی توانیم همچون گذشته ساعت ها در کنارتان باشیم احساس خسران می نماییم.

مواظب خودتان باشید و خوب درس بخوانید. برای درس خواندنتان نقشه های پلیدی در سر داریم.

دوستتان داریم. دوستتان داریم... دوستتان داریم

پ.ن. اینو برای تو ... نوشتم. می خونیش ؟!

پ.ن.کاش ...

پ.ن.کارای پروژه یکی از درسام خیلی عقبه ! نگرانم ! نکنه تو موقع مقرر تموم نشه ...

پ.ن. تارا جوونم اون کامنت خصوصیه که شب قبل از دیدارمون برام گذاشتی هنوز روحمو نوازش می ده هی می رم می خونمش ! بی جنبه ام دیگه ! آخه به ندرت از این کامنت های ... داشتم !

اضافه :

سازمان سنجش اعلام کر د امشب نتایج کنکور ارشد تو سایت سازمان اعلام خواهد شد.

پ.ن.امیدوارم هرکس لیاقتش رو داره و به صلاحش هست قبول شه .من که احتمال قبولیم تقریبا با خوش بینی حساب شده کلا رو هم ٪ ۱!!! توکل به خدا.

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:58  توسط نجمه  | 

سوتی !

به منظور تغییر رنگ و بوی وبلاگم و برای اینکه رنگ شادی به خودش بگیره و دیگه آقای سعیدی نگن " بازم آه و افسوس و درد " ! و برای شادی روحیه دوستان عزیز وبلاگیم قصد دارم از سوتی های جالب دنیا واستون بگم.در ضمن می خوام ثابت کنم هنوز ظرفیت سختی ها رو دارم و در یک کلام بیخیال همشون !

 لذا هر کسی اینجا رو می خونه باید یه سوتیه خنده دار تعریف کنه تا با هم بخندیم !

این سوتیه یکی از استادای دانشگاه خواهرم ایناست که به مناسبت روز معلم گفته شد ! نمی دونم شاید برای شما خنده دار نباشه ولی من که اولین بار شنیدم کلی خندیدم ! آخه زیادی خوش خنده ام !!!!

یکی از دانشجوهای این استاده خیلی بدخطه ! به حدی که اساتید زورشون میاد برگه ها شو صحیح کنن ! یه روز استاده به یکی از دوستای این دانشجو می گه برین بهش بگین من برگه شو صحیح نمی کنم  بهش صفر می دم تا بره دست خطشو خوب کنه ! خلاصه دختره وقتی می شنوه بیچاره داشته سکته می کرده. سریع می ره خوابگاه اساتید تا استاد گرام رو ببینه و بگه جوون مادرت این کارا چیه آخه نامرد !!! جلوی در حراست بهش گیر می دن که اینجا خوابگاه آقایون اساتیده و نمی تونی وارد بشی ! دختره وای میسه گریه و زاری که تورو خدا ...

تا اینکه مسئول حراست دلش می سوزه و بهش اجازه ورود می ده .از بلند گو استاده رو صدا می زنن که بیا یکی کارت داره و کارش خیلی مهمه  ...  هر جا هستین خودتون برسونین ... حالا اگه گفتین استاده کجا بوده ؟! ...

استاده تو حمام بوده  !!!

 و چون خوابگاه فقط مال اساتیده بنده خدا فکر نمی کرده کس دیگه ای باشه و فقط یه حوله نصفه نیمه می ندازه دورش می پره بیرون ببینه کیه !!! بنده خدا می ره می بینه یکی از دانشجوهاشه ... اونم دانشجوی دختر ... بیچاره از خجالت داشته می رفته تو زمین ... اینقدر عصبانی می شه که همونجا به دختره می گه برو اگه نمی خواستم بهت صفر بدم ولی حالا دیگه بهت صفر می دم ...

بیچاره استاده ...

و اما یکی از سوتی های یک گزارشگر :

وحالا حسین رضا زاده وزنه 250 کیلو متری رو به بالای سر  میبره ...

بی نمک بود ! می دونستم .

پ.ن.استاد راهنمام بهم زنگ می زنه .یه خبر خوشحال کننده اونم تو این موقعیت  ! ... دارم بال در میارم ! خدایا ...

امیدوارم اگه به صلاحمه بشه ! ولی فعلا نمی گم. ان شاالله اگه درست شد بهتون می گم .

پ.ن.قراره دوشنبه یکی دیگه از دوستای وبلاگیمو ببینم .تارا جوونم ! برای دیدنش لحظه شماری می کنم .

با این احوال  امسال رو به "سال دیدار با دوستان وبلاگی" نامگذاری کردم ! تقریبا 2 ماه پیش حمیده جوون و مسافر دنیا و الان تارا ...

پ.ن. تو به رویم لبخند زدی و

                                       هیچ

                                             نگفتی

                                                      ومن احساس کردم              

                                                                          که دیری این را چشم می داشته ام .